تبليغاتX
Max magician

Max magician

همینه که میبینی. شرح نداره.

دوستان با حالم. از اینکه تا الان تحکلم کردین نهایت تشکر رو دارم.

یه خبر خوب میخوام بدم. میدونی چیه؟ میخوام این بلاگ رو ببندم. خیلی ذوق کردی؟ نه. خیلی خوشحال نباش. با یه بلاگ دیگه میام. به زودی اعلام میکنم.

فعلا حق یارتون.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت 9:20  توسط Max  | 

میدونی دلم داره از غصه می پوسه؟

 میدونی دلم داره تیکه تیکه میشه؟

 میدونی همش غصه ست که تو این دل صاب مرده داره شیطونی میکنه و در دیوارشو سیاه؟

 میدونی دیوار دلم خیلی نازک شده ؟ منتظرهه تلنگر دیگه ست تا همین یه ذره از دیوارشم بیاد پایین.

 میدونی دلتنگی اومده در خونه دلمو داره میزنه؟ دلتنگی برای تو، برای چشمای قشنگ تو، برای صدای قهقه زدن تو، دیدن لبخند دلنشین تو، گرفتن دستای گرم تو، بوسیدن لبای شیرین تو و رفتن تا اوج عشق و آزادی از فلاکت دنیای هر روزم. دلم خیلی برات تنگ شده نازنینم.

 

اینا چیه که نوشتم؟ واقعا نمیفهمی؟ اینا حرفای یه آدمه. یکی که خیلی دلش تنگه. برای چیزی که بهش میگفت تمام دنیا. چیزی که تمام دلخوشیش بود و حس میکنه داره همه رو از دست میده. چیزی که تمام باور و اعتقادش بود. چیزی که حاضره دار و ندارش رو برای داشتن یه لحظه این باور بده.

تو به یه همچین آدمی چی میگی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/17ساعت 23:50  توسط Max  | 

دوستان گلم ببخشید که کمی تو ارسال پست تاخیر داشتم. دلتونم نخواست میتونین نبخشین. اما الان که اومدم با دست پر و اخبار دسته یک اومدم. میگی چیه؟ بشین بخون.

این داستان واقعیه. و به طرز وحشتناکی داره همه کرمانی ها رو آزار میده.

چیزی بالاتر از خطر عبدالمالک.

http://weblog.govashir.net/archives/001220.html

راستی نظر یادت نره.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/09ساعت 12:37  توسط Max  | 

می خوام یه کاری بکنم. اگه گفتی چیه؟ من بگم. نه نشد دیگه. خب باشه حالا چون خیلی اصرار کردی میگم. می خوام تمام طراحیام رو اسکن نموده و به این بلاگ الصاق نمایم.

این بلاگ چی بود که حالا گالری طراحیای منم بشه. وای خدا رحم کنه به جامعه هنرو شما بینندگان و خوانندگان عزیز. Pouty

یه ذره نظر بدین ببینم این کار رو بکنم یا نه.

 





+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/31ساعت 22:29  توسط Max  | 

راستشو بخوای موندم.

خیلی تو این کله پوکم سوال میگذره که برای هیچکدوم یه جواب ساده هم ندارم.

این که چرا انرژی هسته ای حق مسلم ماست؟

طرح لباس ملی چه صیغه ایه؟

یا اصلا اینا رو ولش؛ مد و فشن و تیپ از کجا اومده؟

من چه تیپی باشم بهتره؟

خاله من چه تیپی رو برای من دوست داره؟

اصلا خاله حالش خوبه؟

من چی؟

اول مرغ بود یا تخم مرغ؟

...............

اوووووووووووووه. دارم دیوونه میشم. چرا باید این همه سوال مهم برام مجهول بمونه؟

ولی واقعا گاهی به خاله حق میدم نگران من و آیندم باشه. به شما هم حق میدم. آخه این مخ من دنبال چیزایی که شما کمتر بهش فکر میکنین. میگین چی؟

این که چرا ما اصل بودنمون یادمون رفته و جای رسیدن به هدفمون داریم خودمون با چیزی به ظاهر دین مانند سرگرم میکنیم و تازه معتقدیم غیر از این دین همه ادیان محکوم هستن؟

چرا یادمون رفته همه ما با هر دین و مذهبی، اول آدمیم. از آدم بودنمون هدفی بود. و اونم این که خالقمون رو بشناسیم و فکر کنیم در مورد اون چیزی که هستی ما از اون بوده. نه به این خاطر که با استفاده از چیزی به اسم دین همدیگرو تحقیر کنیم یا محکوم به بی دینی کنیم که چه بسا آدمی که ما بهش کافر میگیم از ما مسلمون تر باشه؟

ای خاله با توام. گوش کن. من اعتقاد به ادیان و مذاهب به شکلی که الان تو مملکت ماست ندارم. من به آدما به خاطر آدم بودنشون، به خاطر مخلوق خدا بودنشون، به خاطر داشتن روح خداییشون احترام میذارم. تو رو خدا تو هم بیا و مثل من فکر کن تا دیگه فرقی بین ما نباشه. هممون آدم باشیم و آدم رو دوست داشته باشیم.

قربون شکلت خاله.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/29ساعت 0:10  توسط Max  | 

خب کجا بودیم؟ آره. الان ساعت هشت وربعه و تو باید حداکثر تا ساعت 8 سر کار حاضر میشدی.. پس خیالت راحت که تا اینجا 10 تومان از حقوقت کسر شده. پس با خیال راحت برو توی استگاه خط واحد وایستا تا اتوبوس شماره 2 بیاد تا سوارت کنه. نه! خیلی عجله نکن. یه نگاه به جلوت بنداز. دیدی؟ کلی آدم الاف مثل خودت وایستادن و منتظر این خط لعنتین تا سوارشون کنه. اتوبوس اومد؛ اما خیلی خوشحال نباش چون نوبت به تو نمیرسه. در عوض میتونی خوشحال باشی که نفر اول گروه بعدی مسافرای این خطی.

بهت تبریک میگم تونستی بلاخره سوار این خط بشی. بدو باید سریع دفتر حضور غیاب رو امضا کنی تا بیشتر از این جریمه نقدی نشی.

                                          

 دلم برات میسوزه که با این همه کاری که ریختن سرت و این همه زحمتی که میکشی تازه با کلی اضافه کار و تشویقی ( که بعید میدونم به تو برسه) اونقدر بهت میدن که فقط هفته اول ماه رو باهاش به زور بگذرونی و طعم لنگ کفش خانوم رو به خاطر بی کاری نچشی. تازه اگه شانس بیاری تا آخر هفته بکشونی.

خسته نباشی. حالا برو همون دفتر حضور غیاب رو دوباره امضا بزن. خوشحالی که کارت تموم شده داری برمیگردی. اما اینقدر خسته ای که یادت میره الان ماشین نیست که برگردی. یه نگاه رو ساعت میندازی و میبینی ساعت 2:30 بعد از ظهره و تازه میفهمی که ای دل غافل ، حداقل تا ساعت 5 ماشینی به سمت "خارج از شهر" نخواهد رفت. خیلی مردی که خم به ابرو نمیاری. یه ماشین که از اونجا رد میشه و تو رو تو ایستگاه تاکسیا میبینه میفهمه که تو منتظری. دلش میسوزه تو رو سوار میکنه و تا سر کوچه میرسونتت. یه قرونم ازت نمیگیره. میگه در راه خدا بود.

اگه واقعا این همه کار رو کردی باید بگم عجب اراده ای!

و اگه واقعا پست قبلی و این پست رو تا آخر خوندی باید بگم چه بیکار.!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/24ساعت 23:30  توسط Max  | 

صبح ساعت 7 با صدای گوشنواز بک عدد ساعت دیجیتال یا غیر دیجیتال که داره یه جورایی بهت تیکه میاد که خیلی تنبل و بی خاصیتی از خواب ناز میپری. هنوز گیج گیجی که میفهمی وایییییییییییییییی باید بری سر کار. چه شروع قشنگی! با عجله و دست پاچه کارات رو انجام میدی و بالاخره ساعت 7:30 از خونه میزنی بیرون. حالا خیلی خنده دار میشه وقتی خونه جایی ساخته شده باشه که بهش بگن خارج از شهر و گاهی برای تفنن و تفریح یکی دو تا تاکسی اونم به فاصله زمانی 12 ساعت بیاد و بره. بعد از گذشت 45 دقیقه انتظار برای ماشین در حالی که از شدت گرما زبونت داره روی زمین کشیده میشه صدای بوق یه ماشین رو که به همراهش داره واست چراغ میده رو میشنوی و میبینی و از شدت شعف و خوشحالی مثل شخصیت های کارتون تام و جری به حالت نیمه خل داری پرواز میکنی. Shocked 

 

خیلی خوشحالی که سوار ماشین شدی و داری باد میخوری. اما تا میای لذت ببری میبینی که باید از تاکسی بیای پایین. به زور دست تو جیب مبارک میکنی و اون ته مونده پول اول برج رو به راننده میدی. خب این فقط یه شروع بود. بعد از اینکه 10 دقیقه پیاده روی کردی تازه به ایستگاه اتوبوس میرسی. یعنی بخش دوم مصیبتت. Scared 1 

تا همین جا برای امروز بسه. بقیش برای یه روز دیگه.





+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/23ساعت 22:51  توسط Max  | 

ميازار موري که دانه کش است که جان دارد و جانم به قربانت ولي حالا چرا عاقل کند کاري که باز آيد به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خواستن توانستن است شيره را خورد و گفت شيرين است !!!

 

آخ چه حالی داره چرت و پرت نوشتن. آدمو خالی میکنه.قیافت میشه مثل اون بالا. تازگی ها پزشکان و روانشناسان به فواید این گونه سخنان پی بردند و سعی در همه گیر کردن این روش جدید نموده اند.

چرت و پرت گفتن دو دلیل بیشتر نداره:

۱- ۵ کار کردن مخ آدمی. ۲- فشارهای عصبی زیاد که به شاد مغزی منجر میشه. که در نهایت در هر دو حال هیچ ضرری متوجه آدم نیست.

دارم زیاد چرت و پرت میگم. میدونم. اما تازه فهمیدم این جوری میگن طرف دیوون ست و هر چی دلت بخواد میتونی بگی. پس:

عمراً اگه کوتاه بیام.

طفلک خاله هم به عقل من یکی شک کرده.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/15ساعت 0:1  توسط Max  | 

سلام. خوبی؟ ببینم پست قبلیم رو یادته؟ بد بختی اون روز هنوزم خفت مارو چسبیده ول نمیکنه.

اصلاً میدونی تقصیر اونا نیست که. تقصیر خود....م که نشون دادم کار بلدم. یکی نیست بگه آخه آب کم بود نونت کم بود ظرف شستنت چی بود. هر چی بهم بگی حق داری.Pouty الان منتظر نشستم که بیان خواستگاریم. میخندی؟ Grrr 
از این کارت خوشم نیومد. حالا خاله گیر داده یه مورد توپ برات سراغ دارم. بگم بیاد ببینیش؟

میگم:" خاله اینا همه تقصیر توه که اون شب گیر دادی به من که باید ظرفا رو بشورم."

اصلاً کاری نداره من چی میگم:"میدونم هر کی با تو باشه خوشبخت میشه."

میگم:" من میگم نره تو میگی بدوش؟ بابا نمیخوام." Crying 2

حالا تو بگو من با این خاله چی کار کنم؟ 




+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/11ساعت 23:15  توسط Max  | 

جات واقعاً خالی بود خونه خاله. بی جنبه بازی آخه چقدر؟ الان میگم چرا. پسرای اون جمع من بودم و داداشم و پسر خالم. پسر خاله که خونه خودش بود. ما هم که رفته بودیم خونه خاله. پس غمم چی بود؟ بلند شدم با کمال پررویی تا جبورم نکردن برقصم رفتم پایین.گفتم دیگه از من گذشته. پیر شدم. این کارا خوبیت نداره. بعد به کار خودم کلی خندیدم که چرا نموندم نگاه کنم.

  سرتو درد نیارم. منی که از خجالت داشتم میمردم انگار قفلم به یه اشاره بند بود. یه اشاره انگشت کافی بود تا من دیگه تا آخر مهمونی سر جام نشینم. ای بچه تو چه قدر بی جنبه ای.با خودم بودم. تو جدی نگیر. آخر شب دماری از روزگار این چاکرت در آوردن که بیا و ببین. بازم بگین به دخترا ظلم میشه. اون شب منو پسر خاله عزیز و داداش محترم پای ظرف شویی تمام خرابکاری مهمانان گرامی رو جمع و جور کردیم. ای بد بخت اسکندر.(این یه اصطلاحه).

جای همتون خالی.

جاتون خالی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/11ساعت 13:36  توسط Max  |