تبليغاتX
Max magician

Max magician

همینه که میبینی. شرح نداره.

می خوام یه کاری بکنم. اگه گفتی چیه؟ من بگم. نه نشد دیگه. خب باشه حالا چون خیلی اصرار کردی میگم. می خوام تمام طراحیام رو اسکن نموده و به این بلاگ الصاق نمایم.

این بلاگ چی بود که حالا گالری طراحیای منم بشه. وای خدا رحم کنه به جامعه هنرو شما بینندگان و خوانندگان عزیز. Pouty

یه ذره نظر بدین ببینم این کار رو بکنم یا نه.

 





+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/31ساعت 22:29  توسط Max  | 

آخه خاله...

راستشو بخوای موندم.

خیلی تو این کله پوکم سوال میگذره که برای هیچکدوم یه جواب ساده هم ندارم.

این که چرا انرژی هسته ای حق مسلم ماست؟

طرح لباس ملی چه صیغه ایه؟

یا اصلا اینا رو ولش؛ مد و فشن و تیپ از کجا اومده؟

من چه تیپی باشم بهتره؟

خاله من چه تیپی رو برای من دوست داره؟

اصلا خاله حالش خوبه؟

من چی؟

اول مرغ بود یا تخم مرغ؟

...............

اوووووووووووووه. دارم دیوونه میشم. چرا باید این همه سوال مهم برام مجهول بمونه؟

ولی واقعا گاهی به خاله حق میدم نگران من و آیندم باشه. به شما هم حق میدم. آخه این مخ من دنبال چیزایی که شما کمتر بهش فکر میکنین. میگین چی؟

این که چرا ما اصل بودنمون یادمون رفته و جای رسیدن به هدفمون داریم خودمون با چیزی به ظاهر دین مانند سرگرم میکنیم و تازه معتقدیم غیر از این دین همه ادیان محکوم هستن؟

چرا یادمون رفته همه ما با هر دین و مذهبی، اول آدمیم. از آدم بودنمون هدفی بود. و اونم این که خالقمون رو بشناسیم و فکر کنیم در مورد اون چیزی که هستی ما از اون بوده. نه به این خاطر که با استفاده از چیزی به اسم دین همدیگرو تحقیر کنیم یا محکوم به بی دینی کنیم که چه بسا آدمی که ما بهش کافر میگیم از ما مسلمون تر باشه؟

ای خاله با توام. گوش کن. من اعتقاد به ادیان و مذاهب به شکلی که الان تو مملکت ماست ندارم. من به آدما به خاطر آدم بودنشون، به خاطر مخلوق خدا بودنشون، به خاطر داشتن روح خداییشون احترام میذارم. تو رو خدا تو هم بیا و مثل من فکر کن تا دیگه فرقی بین ما نباشه. هممون آدم باشیم و آدم رو دوست داشته باشیم.

قربون شکلت خاله.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/29ساعت 0:10  توسط Max  | 

از خونه به کار و برعکس

خب کجا بودیم؟ آره. الان ساعت هشت وربعه و تو باید حداکثر تا ساعت 8 سر کار حاضر میشدی.. پس خیالت راحت که تا اینجا 10 تومان از حقوقت کسر شده. پس با خیال راحت برو توی استگاه خط واحد وایستا تا اتوبوس شماره 2 بیاد تا سوارت کنه. نه! خیلی عجله نکن. یه نگاه به جلوت بنداز. دیدی؟ کلی آدم الاف مثل خودت وایستادن و منتظر این خط لعنتین تا سوارشون کنه. اتوبوس اومد؛ اما خیلی خوشحال نباش چون نوبت به تو نمیرسه. در عوض میتونی خوشحال باشی که نفر اول گروه بعدی مسافرای این خطی.

بهت تبریک میگم تونستی بلاخره سوار این خط بشی. بدو باید سریع دفتر حضور غیاب رو امضا کنی تا بیشتر از این جریمه نقدی نشی.

                                          

 دلم برات میسوزه که با این همه کاری که ریختن سرت و این همه زحمتی که میکشی تازه با کلی اضافه کار و تشویقی ( که بعید میدونم به تو برسه) اونقدر بهت میدن که فقط هفته اول ماه رو باهاش به زور بگذرونی و طعم لنگ کفش خانوم رو به خاطر بی کاری نچشی. تازه اگه شانس بیاری تا آخر هفته بکشونی.

خسته نباشی. حالا برو همون دفتر حضور غیاب رو دوباره امضا بزن. خوشحالی که کارت تموم شده داری برمیگردی. اما اینقدر خسته ای که یادت میره الان ماشین نیست که برگردی. یه نگاه رو ساعت میندازی و میبینی ساعت 2:30 بعد از ظهره و تازه میفهمی که ای دل غافل ، حداقل تا ساعت 5 ماشینی به سمت "خارج از شهر" نخواهد رفت. خیلی مردی که خم به ابرو نمیاری. یه ماشین که از اونجا رد میشه و تو رو تو ایستگاه تاکسیا میبینه میفهمه که تو منتظری. دلش میسوزه تو رو سوار میکنه و تا سر کوچه میرسونتت. یه قرونم ازت نمیگیره. میگه در راه خدا بود.

اگه واقعا این همه کار رو کردی باید بگم عجب اراده ای!

و اگه واقعا پست قبلی و این پست رو تا آخر خوندی باید بگم چه بیکار.!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/24ساعت 23:30  توسط Max  | 

از خونه به کار و برعکس.

صبح ساعت 7 با صدای گوشنواز بک عدد ساعت دیجیتال یا غیر دیجیتال که داره یه جورایی بهت تیکه میاد که خیلی تنبل و بی خاصیتی از خواب ناز میپری. هنوز گیج گیجی که میفهمی وایییییییییییییییی باید بری سر کار. چه شروع قشنگی! با عجله و دست پاچه کارات رو انجام میدی و بالاخره ساعت 7:30 از خونه میزنی بیرون. حالا خیلی خنده دار میشه وقتی خونه جایی ساخته شده باشه که بهش بگن خارج از شهر و گاهی برای تفنن و تفریح یکی دو تا تاکسی اونم به فاصله زمانی 12 ساعت بیاد و بره. بعد از گذشت 45 دقیقه انتظار برای ماشین در حالی که از شدت گرما زبونت داره روی زمین کشیده میشه صدای بوق یه ماشین رو که به همراهش داره واست چراغ میده رو میشنوی و میبینی و از شدت شعف و خوشحالی مثل شخصیت های کارتون تام و جری به حالت نیمه خل داری پرواز میکنی. Shocked 

 

خیلی خوشحالی که سوار ماشین شدی و داری باد میخوری. اما تا میای لذت ببری میبینی که باید از تاکسی بیای پایین. به زور دست تو جیب مبارک میکنی و اون ته مونده پول اول برج رو به راننده میدی. خب این فقط یه شروع بود. بعد از اینکه 10 دقیقه پیاده روی کردی تازه به ایستگاه اتوبوس میرسی. یعنی بخش دوم مصیبتت. Scared 1 

تا همین جا برای امروز بسه. بقیش برای یه روز دیگه.





+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/23ساعت 22:51  توسط Max  | 

فعلاً با اینا حال کن تا بعد

ميازار موري که دانه کش است که جان دارد و جانم به قربانت ولي حالا چرا عاقل کند کاري که باز آيد به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خواستن توانستن است شيره را خورد و گفت شيرين است !!!

 

آخ چه حالی داره چرت و پرت نوشتن. آدمو خالی میکنه.قیافت میشه مثل اون بالا. تازگی ها پزشکان و روانشناسان به فواید این گونه سخنان پی بردند و سعی در همه گیر کردن این روش جدید نموده اند.

چرت و پرت گفتن دو دلیل بیشتر نداره:

۱- ۵ کار کردن مخ آدمی. ۲- فشارهای عصبی زیاد که به شاد مغزی منجر میشه. که در نهایت در هر دو حال هیچ ضرری متوجه آدم نیست.

دارم زیاد چرت و پرت میگم. میدونم. اما تازه فهمیدم این جوری میگن طرف دیوون ست و هر چی دلت بخواد میتونی بگی. پس:

عمراً اگه کوتاه بیام.

طفلک خاله هم به عقل من یکی شک کرده.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/15ساعت 0:1  توسط Max  | 

قصه های من و خاله و خونه خاله

سلام. خوبی؟ ببینم پست قبلیم رو یادته؟ بد بختی اون روز هنوزم خفت مارو چسبیده ول نمیکنه.

اصلاً میدونی تقصیر اونا نیست که. تقصیر خود....م که نشون دادم کار بلدم. یکی نیست بگه آخه آب کم بود نونت کم بود ظرف شستنت چی بود. هر چی بهم بگی حق داری.Pouty الان منتظر نشستم که بیان خواستگاریم. میخندی؟ Grrr 
از این کارت خوشم نیومد. حالا خاله گیر داده یه مورد توپ برات سراغ دارم. بگم بیاد ببینیش؟

میگم:" خاله اینا همه تقصیر توه که اون شب گیر دادی به من که باید ظرفا رو بشورم."

اصلاً کاری نداره من چی میگم:"میدونم هر کی با تو باشه خوشبخت میشه."

میگم:" من میگم نره تو میگی بدوش؟ بابا نمیخوام." Crying 2

حالا تو بگو من با این خاله چی کار کنم؟ 




+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/11ساعت 23:15  توسط Max  | 

قصه های من و خاله و خونه خاله

جات واقعاً خالی بود خونه خاله. بی جنبه بازی آخه چقدر؟ الان میگم چرا. پسرای اون جمع من بودم و داداشم و پسر خالم. پسر خاله که خونه خودش بود. ما هم که رفته بودیم خونه خاله. پس غمم چی بود؟ بلند شدم با کمال پررویی تا جبورم نکردن برقصم رفتم پایین.گفتم دیگه از من گذشته. پیر شدم. این کارا خوبیت نداره. بعد به کار خودم کلی خندیدم که چرا نموندم نگاه کنم.

  سرتو درد نیارم. منی که از خجالت داشتم میمردم انگار قفلم به یه اشاره بند بود. یه اشاره انگشت کافی بود تا من دیگه تا آخر مهمونی سر جام نشینم. ای بچه تو چه قدر بی جنبه ای.با خودم بودم. تو جدی نگیر. آخر شب دماری از روزگار این چاکرت در آوردن که بیا و ببین. بازم بگین به دخترا ظلم میشه. اون شب منو پسر خاله عزیز و داداش محترم پای ظرف شویی تمام خرابکاری مهمانان گرامی رو جمع و جور کردیم. ای بد بخت اسکندر.(این یه اصطلاحه).

جای همتون خالی.

جاتون خالی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/11ساعت 13:36  توسط Max  | 

قصه های من و خاله و خونه خاله

maxi

چیه؟ خب این خودمم. مگه خنده داره؟ این مال وقتیه که رفته بودم عید دیدنی خونه خالم. خوشگل شدم نه؟ عکاسش خیلی ماهر نبود. به خوبی خودت ببخش. آخ جات خیلی خالی بود. خونه خاله رو میگما.اینقدر شلوغ بود که شتر با بارش گم میشد. خیلیا رو نمیشناختم. منم که میشناسی. خجالتی. یه گوشه نشسته بودم با داداشم گاهی پچپچ میکردم. خونه خالم دوبلکسه. (حال کردی کلاسو) بعد از یه مدت ما پیرا رو انداختن طبقه بالا بابام اینا موندن همون پایین.

  میدونی؟ دیگه نمیشد نشست. وقتی صدای آهنگ رقص بلند بشه دیگه دست خود آدم نیست. چه بلد باشی چه نباشی میرقصی. یا به زور می رقصوننت. منم از این قاعده مستثنا نبودم.

تا اینجا رو داری؟ بقیه رو بعداْ میگم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/10ساعت 15:10  توسط Max  | 

خب اینم یه مدل از بلاگه

شناختن من خیلی ساده و آسونه. اسمم چیه؟خب مکس. این چیزیه که دوستام بهم میگن. شما هم منو به همین اسم بشناسین.برای معرفی بیشتر باید بگم دانشجوی رشته حسابداری هستم. پسر خیلی با حالیم. یعنی خودم که این طور فکر میکنم. ۲۱ ساله با ۱۸۰ سانتیمتر قد. قصد ازدواج هم ندارم. پس خواستگاریم نیاین.

 راستش نمیدونم برای چی این بلاگ رو راه انداختم. هیچ هدف و قصدی هم نداشتم. گفتم فعلا باشه تا یه ریزه با هم خوش باشیم. من به بلاگم حال بدم و برعکس. تا بعد ببینم چی کارش میکنم. شاید یه موضوع خاص رو پیش گرفتم، شاید یه محیط تفریحی جذابش کردم. شایدم فردا سپردمش به امان خدا. اما فعلا این طوری عشقه. خب اینم یه مله بلاگه دیگه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/10ساعت 11:57  توسط Max  |