تبليغاتX
Max magician - قصه های من و خاله و خونه خاله

Max magician

همینه که میبینی. شرح نداره.

قصه های من و خاله و خونه خاله

جات واقعاً خالی بود خونه خاله. بی جنبه بازی آخه چقدر؟ الان میگم چرا. پسرای اون جمع من بودم و داداشم و پسر خالم. پسر خاله که خونه خودش بود. ما هم که رفته بودیم خونه خاله. پس غمم چی بود؟ بلند شدم با کمال پررویی تا جبورم نکردن برقصم رفتم پایین.گفتم دیگه از من گذشته. پیر شدم. این کارا خوبیت نداره. بعد به کار خودم کلی خندیدم که چرا نموندم نگاه کنم.

  سرتو درد نیارم. منی که از خجالت داشتم میمردم انگار قفلم به یه اشاره بند بود. یه اشاره انگشت کافی بود تا من دیگه تا آخر مهمونی سر جام نشینم. ای بچه تو چه قدر بی جنبه ای.با خودم بودم. تو جدی نگیر. آخر شب دماری از روزگار این چاکرت در آوردن که بیا و ببین. بازم بگین به دخترا ظلم میشه. اون شب منو پسر خاله عزیز و داداش محترم پای ظرف شویی تمام خرابکاری مهمانان گرامی رو جمع و جور کردیم. ای بد بخت اسکندر.(این یه اصطلاحه).

جای همتون خالی.

جاتون خالی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/11ساعت 13:36  توسط Max  |