قصه های من و خاله و خونه خاله
سلام. خوبی؟ ببینم پست قبلیم رو یادته؟
بد بختی اون روز هنوزم خفت مارو چسبیده ول نمیکنه.
اصلاً میدونی تقصیر اونا نیست که. تقصیر خود....م که نشون دادم کار بلدم. یکی نیست بگه آخه آب کم بود نونت کم بود ظرف شستنت چی بود. هر چی بهم بگی حق داری.
الان منتظر نشستم که بیان خواستگاریم. میخندی؟
از این کارت خوشم نیومد. حالا خاله گیر داده یه مورد توپ برات سراغ دارم. بگم بیاد ببینیش؟
میگم:" خاله اینا همه تقصیر توه که اون شب گیر دادی به من که باید ظرفا رو بشورم."
اصلاً کاری نداره من چی میگم:"میدونم هر کی با تو باشه خوشبخت میشه."
میگم:" من میگم نره تو میگی بدوش؟ بابا نمیخوام." 
حالا تو بگو من با این خاله چی کار کنم؟
